تبليغاتX
دارشانا

دارشانا

دارشانا ،کلمه ای سانسکریت، به معنای دیدگاه است.

*****

یک روز قبل از خیلی از روزها سه نفر به پای دیواری رسیدند

دیوار بریخت و یکی گفت:

ای دوستان بیائید بگریزیم تا ما را متهم به فرو ریختن دیوار نکنند.

دومی گفت:

بیائید این خشتها را جمع کنیم و به بازار ببریم تا نفعی عایدمان شود.

سومی گفت:

نه فرار کنیم و نه سودا.آرام به راهمان ادامه میدهیم انگار دیواری را ندیده باشیم.

آنگاه خرابه نشین نابینای کنج دیوار گفت:

افسوس که سایبانی از سر من برفت نه مانعی از پیش چشم رهگذران!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 2:30 PM  توسط دارشانا   | 

******

هیچ تمدنی از بین نمیرود مگر آنکه از درون نابود و پوسیده  گردد .بیایید فرهنگمان را بهتر بشناسیم:

 

نام ماههای ایرانی:

 فروردین     : فروهر_نیروی پیشرفت

اردیبهشت   : بهترین راستی و پاکی

خورداد      : تندرستی و رسایی

تیر           : ستاره تیر_ستاره باران

امرداد       : بی مرگی _جاودانگی

شهریور    : شهریاری نیرومند

مهر         : دوستی _پیمان

آبان         : هنگام آب

آذر         : آتش _فروغ

دی         : آفریدگار

بهمن      : اندیشه نیک

اسفند     : فروتنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 5:1 PM  توسط دارشانا   | 

*****

در این مقطع خطیر فقط مایلم بنویسم:

دست در دست هم دهیم به مهر

میهن  خویش  را    کنیم     آباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 1:50 PM  توسط دارشانا   | 

 

*****

نغمه  صحرا و دریا   تازه    شد                   آسمان    گردیده   اینک    بی قرار

مخمل  سبز چمن  گسترده   شد              چترگل  افراشت  صد نقش  و  نگار

چرخ هستی جام مستی برگرفت              عشق و شوق و خلوت و بوس وکنار

جان  دیگر  آمده   در  جان  ما                   جان من  دریاب  و دریاب این  بهار

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 12:21 PM  توسط دارشانا   | 

رينه ماريا ريلكه

اژدها ـ پري

 

سخن از تنهايي و انزواست. روشن و واضح است كه در اصل و بنياد، تنهايي چيزي نيست كه كسي به دلخواه در آن بماند يا از سر بگذراند. ما تنهائيم، تنها. ممكن است ما خود را گول بزنيم و طوري رفتار كنيم كه چنين نيست. اما هست. چه بهتر كه آن را درك كنيم، برآن واقف باشيم و كم كم آن را بپذيريم. مسلما دچار سرگيجه خواهيم شد. هرآن‌چه كه به ما نزديك بوده و چشم ما به آن عادت داشته، از نظر دور مي‌شود، تا بي‌نهايت دور. كسي كه از خانه‌اش دور مي‌شود، بدون آماده‌گي، بدون گذر از مرحله‌ي مياني، پرتاب ‌شود پشت سلسله جبال منطقه‌اي كوهستاني، اين‌گونه احساس مي‌كند: ناامني‌ي ‌بي‌سابقه همراه با دل‌نگراني و تشويش، و بي‌قيدي‌ي وصف ناپذيري كه او را به نابودي مي‌كشد. او اين‌چنين تصور مي‌كند كه در فضايي خالي پرتاب و در انفجاري مهيب، هزاران تكه شده است. چه دروغ‌هاي هولناكي بايد از خودش درآورد، چه حقه‌هاي غول‌آسا بايد سر هم سوار كند تا جبران مافات كند و توضيح و توجيهي به دريافت‌ها و حس‌هايش بدهد.

نزد كسي كه اين چنين در انزوا قرار مي‌گيرد، بعد زمان، بعد مكان و حد و مرزها تغيير مي‌كند. در اين تغيير و تبديل‌هاي ناگهاني مثل آن انسان كوه‌نشين كه در قله است، تصورات و پندارهاي شگفت‌آور و شور وهيجاني نامتعارف، در او جلوه‌گر مي‌شود كه گويي ماوراي هر تاب و تحملي است. و اين چون امري اجتناب ناپذير و ضروري،  بر ماست كه آن ماورا را تجربه كنيم. ما بايد چنين فرض كنيم: با تمام وجود خود را در دنيايي احساس كنيم كه امکان پدید آمدن هر آنچه باورنكردني، ناشناخته و عجيب و غريب مي‌نمايد، در آن باشد. غلطيدن در اين دنيا، به عبارتي مسلتزم شجاعت است. شجاعت روبرو شدن با شگفتي‌‌ها، جسارت رويايي  با نامتعارف‌ترين‌ها، و توصيف‌ناپذيرترين‌ها.

دريغا كه انسان بزدلانه، به اين بعد از زندگي، بي‌وقفه آسيب رسانده است. تجاربي كه از پس ”بينش“ حاصل مي‌شوند، تجاربي كه در قلمرو” روح و جان“ شكل مي‌گيرند و تفكر درباره‌ي مرگ، كه به ما نزديك‌ترين است، در هياهوي روزمره‌گي، در تلاش براي به چنگ‌آوردن زندگي، از ما دور شده و نقصان يافته است؛ بي حضوريكي رب‌النوع، بي باور به هر خداوندي.

اما ترس از ناشناخته‌ها، هراس از توضيح ناپذيرها، در وجود انسان نقصان نيافته و همچنان باقي است. رفته رفته، رابطه‌ي انسان با جهان، رابطه‌ي انسان با انساني ديگر، در تنگنا قرار گرفته، چنانچه گويي از امكانات متنوع حيات، از ديدن افق‌هاي گوناگون محروم شده، گويي از بستر رودخانه، رانده شده به كناري، در زميني سخت، گير كرده است كه درآن سختي، هيچ رويداد تازه‌اي اتفاق نمي‌افتد. نه تنها سكون، سستي و بي‌حالي رابطه‌ي انسان‌ها را ملال‌آور كرده و همچنان اين ملال، از اين رابطه به رابطه‌ي ديگر در خود تكرار مي‌شود، بلكه عدم توانايي‌ي روبرو شدن با پيش‌بيني نشده‌ها، آدمي را به يكنواختي‌ي غيرقابل توصيف كشانده است. تنها انساني مي‌تواند در پيوند با هستي، در پيوند با انساني ديگر، حي و حاضر و زنده، زندگي كند كه خود را از تخته‌بند وجود بر كشد و براي هر رويدادي آماده باشد، حتي اسرارآميزترين پيش‌آمدها. اگر ما وجود را به شكل اتاقي كوچك‌تر و يا بزرگ‌تر در نظر بگيريم، آشكارا مردم  در گوشه‌اي از آن احساس امنيت بيشتري مي‌كنند گوشه‌اي كنار پنجره، باريكه راهي كف اتاق كه روي آن هي بالا و پايين بروند، تا زماني‌كه امنيتي حتمي برقرار باشد. با اين‌همه، وحشت از آن ناامني‌ي پرمخاطره، بسيار انساني مي‌نمايد كه در داستان‌هاي آلن پو، زنداني‌ها را مي كشاند به شكل بخشيدن از وحشت‌هاي نگفتني، غريبي نكردن در وضعيتي بغرنج و سر كردن در سياه‌چالي وحشتناك.

گرچه، ما زنداني نيستم. نه دامي سر راه است، نه صيادي در كمين، ما مثل عنصري از طبيعت كه با جهان سازگار است و بيش از هزاران سال سازش، خود را تطبيق داده و هماهنگ كرده، كافي است آرام بگيريم، تقلا نكنيم و از طريق تقليدي مناسب و خوشايند، از آن‌چه ما را احاطه كرده متمايز نباشيم. دليلي ندارد كه ما نسبت به جهان بي‌اعتماد باشيم. دنيا در ضديت با ما نيست. اگر اضطراب و وحشت هست، ترس و وحشت‌هاي خود ماست. اگر جا به جا مغاك است، آن مغاك‌هاي دوزخي، متعلق به ماست. ما بايد تلاش كنيم آن‌ها را دوست بداريم. اگر ما زندگي‌ي خود را از طريق اصولي كه ما را راهبري مي‌كند به سوي تاب آوردن در دشواري و قدرت گرفتن از آن، سازمان دهيم، سپس خواهيم ديد كه بيگانه، آشنا مي‌شود و ناشناخته، صميمي و قابل اعتماد مي‌گردد.

چگونه ما مي‌توانيم فراموش كنيم آن اساطير باستاني را؟ اساطيري كه سرچشمه ي زندگي‌ي مردمان نخستين بوده‌اند، اسطوره‌ي اژدها را كه هميشه در آخرين لحظه به پري تبديل مي‌شود. شايد تمام اژدهاهاي زندگي‌ي ما، پرياني هستند منتظر، در انتظار روزي كه ما را زيبا و شجاع ببينند. شايد آن‌چه كه هولناك و نفرت‌انگيز مي‌نمايد در ژرفترين لايه‌هاي وجودش، عاجز و ناتوان مانده و از ما ياري مي‌طلبد.

   ---------------------

ترجمه از:

Rilke on Love and Other Difficulties

Translations and Considerations by John Mood.1975

مرضيه ستوده

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 11:27 PM  توسط دارشانا   | 

*****

پروانه ی خیال , که تا دیروز کرمی بود در سراچه ی سر

به پرواز درآمده اینک, همچون فرستاده ای ازدل

پر می کشد به آسمان گذشته ها

همچون بادبادک بازی ام در تنها اردیبهشت بازیگوشی کودکی

ویا عکس بازیهای عجیبم که منحصر بخودم بود

وتا امروز رازش را به کس نگفته ام

گمشده ای بودم در جزیره ی خودم

رابینسون کروزوئه ی بی جمعه!

گاه تام سایر می شدم و با هکلبری فین

زاغ سیاه جو سرخپوسته را چوب میزدیم

وگاهی زورو بودم

وبه خوشخیالی فرمانده مونتساریو می خندیدم

یادش بخیر

آنقدر آسمان آن ایام آفتابی بود که سایه ارزش داشت

وآنقدر سبزه و درخت داشتیم که آرزومند خاک بودیم

خاک سرخ فام ولایت ما

به رنگ سقف های سفالی مان

در حلقه ی سبزینه ها و آبی دریای شمال

شمع سوزانِ این پروانه ی سرگردانند

به خیالم, شبی از سرگذشتم

سایه افکنده بر ایام روشنائی

تا چه وقت از سرم خواهد گذشت!

 

شهریور 87

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 3:50 AM  توسط دارشانا   | 

******

 

ما فرزند عشق و مستی بودیم

که در تنگه ی زمانه

باران خشم و پستی بر سرمان ریخت

ما میوگان درخت باغ صفا

به کرم کینه سوختیم

در خواب ستاره بودیم که شهاب سنگ فتنه

آتش بیداری غمگنانه مان افروخت

پیاله بدست گیر

این باغ خزانها ز سر گذرانده

تا برسد پیمانه ی این سرگذشت

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 1:42 PM  توسط دارشانا   | 

*******

وطن ای پاره ی  اعماق   وجود                وطن ای  مادر  هر بود و نبود

وطن ای  گمشده  در دشت  تهی                وطن ای تشنه ی  دوران  بهی

وطن ای کرده گریبان به دوچاک              وطن ای آمده از عرش به خاک 

وطن   ای    مام   تجاوز    دیده                جهل وکین  جان  تو را  دزدیده

وطن ای خورده  به  شلاق  سیه                ستم   و  تهمت    ناکرده     گنه

رُخت  از سیلی تازی   زخمیست               سرخی شرم به  رویت  باقیست

بوسه بر گونه ی   گلگونت   باد                عالم  از  مهر  تو  افسونت  باد

نسل  امروز  که  فرمانبر توست               طالع  سعد  تو  درمانگر  توست

نگهش ازچپ و ازراست جداست              قبله اش مادر  واز جای   بپاست

خفتگان   را   همه  بیدار     کنند               جان   بیمار   تو   تیمار     کنند

وطن   ای  مادر  کوروش   پرور             اولین    مدعی     حق         بشر

قدسیان رقص  کنان   نام   تو  را              خوش  بخوانند سرانجام   تو  را

وطن  ای  عشق  جوان   و  کهنم              شمع    بی      خامشی      انجمنم

ای که  فرهنگ  تو  از بند جداست            تار و پود  تو به هر بند , رهاست

وطن  ای  دشمن   زنجییر و  سنان           شیر خورشیدی   شمشیر     نشان

ماه     نازک تن    دردانه ی    ما             بهر  شبگریه ی  ما  شانه ی   ما

چون  شب  چاردهت  سر   برسید            رایت   حسن   تو  ر ا   باید   دید

نور    آتشکده ات     روشن    باد            دشمنت    همدم    اهریمن      باد

وطنم   حصر   تو   سعی  بیجاست           شوکت از پشت حصارت پیداست

همچو  ققنوس  گشایی  پر   خویش          بار  دیگر  تو  ز خاکستر    خویش

باز       آفاق       سلامت     بکنند         حرم    عشق     به    نامت    بکنند

حجله ی      حسن       بیارایند ت         وز        خرافات          بپیرایند ت

وطنم   یار  تو   دادار   تو     باد           روش  و  گویش  و  پندار   تو   باد

وطنم   مادر   هر   بود     و  نبود         وطنم    پاره ی     اعماق      وجود                  ۷/۷/۸۷

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 4:44 PM  توسط دارشانا   | 

*****

گفتم که بیاو همنشین باش

گفتا  اگرم  به  یاد  آری

گفتم که چه سهل در کمندی

گفتا  اگرم  نگاه  داری !

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:55 PM  توسط دارشانا   | 

******

 

ماهرو خفته  به  چو از قدمش           عرق شرم روی ماه افتد

 

ترس به زانکه از شجاعت خام         خلق در اندرون چاه  افتد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 6:13 PM  توسط دارشانا   |