تبليغاتX
دارشانا

دارشانا

دارشانا ،کلمه ای سانسکریت، به معنای دیدگاه است.

می خواهم به همسرم، لیلی برای راه اندازی وبلاگش به اسم cheltikeh تبریک بگویم.

بهترین مطلبی که به ذهنم آمد سخنان آسمانی جبران خلیل جبران در رابطه با زناشوءیست.

عین متن را برای ادای مطلب می آورم و برای لیلی یگانه ام آرزوی شادی، رضایت باطن وآرامش وموفقیت دارم .

 جبران خلیل جبران:

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.

هنگامیکه بالهای سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود.

آری، شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود .

اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.

به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند نسازید .

بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روحهای شما.

جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گرده نان نخورید.

با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همانگونه که تارهای ساز تنها هستند، با آنکه از یک نغمه به ارتعاش در می آیند .

دل خود را به یکدیگر بدهید ، اما نه برای نگه داری .

زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل های تان را نگه دارد.

در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ زیرا که ستونهای معبد دور از هم ایستاده اند و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند .

  

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 0:54 AM  توسط دارشانا   | 

در نوشته های قبلی المیرای عزیز، از راینر ماریا ریلکه جمله ای بود و همچنین از نگاه، مطلبی.در مورد ریلکه از داریوش شایگان آموخته ام که او استادآموختن هنر نگاه کردنست. او میگوید ریلکه شیوه ای خاص در نظر کردن به اشیاء در نامنتظرترین سیمایشان و در به دست نیامدنی ترین حال و هاله شان دارد. ریلکه نگرنده وصف ناپذیر هاست. او در قصر موزو ( بگفته والری) در زمان ناب معتکف شده و بر سر مزارش در راونی بر سنگ قبرش حک شده:( گل سرخ ، ای تضاد ناب ، ای شوق خواب هیچکس نبودن در پشت این همه پلک) .

ریلکه در اشعار فرانسوی اش ، بوستانها،و رباعی واله و بخصوص در گلهای سرخ، سرانجام به نوعی آرامش و صفای کیهانی،یک نوع دریافت بازی بودن جهان،دست می یابد. او در آخرین آثارش از آن شاعرانگی که تنها از تقکر ناب بر می آید(Gedankenslyrik)   فرا  میرود و به خداگونه کردن انسان بازیگوش(Homo ludus  ) دست می یابد یعنی به آرامشی که شعر معاصر اروپایی کمتر به آن رسیده است. (منبع : زیر آسمانهای جهان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 3:39 AM  توسط دارشانا   | 

درنگاه لیلا انتظار نوشتنم را می بینم ،و من نیز در راستای رشد طبیعی ام بزرگ شده ام . این را از آنجهت میگویم که بزرگ شدن شاید برابرست با کار کردن و سخت شدن و حرفه داشتن و من در برخورد هر چند سخت با این واقعیت ، کار کرده ام و متناسب با طبیعتم سخت شده ام اما چیزی از عمق وجودم همراه با لیلا فریاد میزند که ای مرد ،بچه شو !

همان بچه آشنا باش و نویسندگی کن . شعر بسرا ،چون گذشته ها و اولین اسباب بازیت را بردار،آنرا میان انگشتانت برقصان ، که قلم یگانه یادگار وفادار و نماینده شریف و عزیز اسباب بازیهای عهد کودکیست .

کودکی که می نویسد وصد البته نوشتن نیز گر چه متعلق به بزرگسالان هم باشد اما پاسخیست بر یک کودکی.

نویسندگی حرفه و کار نیست ، مردانه و سخت نیست، زیباست و احساس برانگیز .مرا به زمان خردسالی ام میبرد و از حرفه ام دور میکند. برایم پیوندیست میان من امروز و دنیای رویائی خیالاتم از گذشته ها و آینده ها.

عجبا ، وقتی میاندیشم می بینم آنانکه آثار نویسندگان را نیز می خوانند گویی پیوندی می یابند با دنیای کودکی خویش و از روزمره گی فارغ می گردند. آری نویسندگی گویی پلیست به جهانی زیباتر که همگان از پیش آشنایش هستند و نویسنده پر کننده این خلاء عموما" بجای مانده از زندگی همگانست، همگانی که نویسنده را دوست دارند تا آنانرا بسرزمین های رویائی کودکیشان ببرد ویا آنکه حال که خود نمی توانند به سبب وضع حالشان کودکی کنند، دنیای کودکیشان را داروی اقناع باشد.

پس نویسنده باش ای کودکمرد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 11:56 PM  توسط دارشانا   | 

پیرزنی خیاط در حین دوختن جامه ای با چرخ دستی اش با خود گفت،چقدر عمرم را صرف کار با این چرخ کرده ام و چقدر زنگار از رخ ان شستم .

چرخ در آن حال با خود می گفت ، چقدر قدرت و توان و عمرم را صرف این خیاط پیر کرده ام و چقدر در دست بیرحم پیرزن کهنه و فرسوده شده ام .

و پارچه ای که جامه می شد گفت این دو چقدر مجال عمرم را تنگ کرده اند. آه از دست ستمگر  این چرخ جلاد و آن پیرزن خیاط  که تار و پودم را گسسته اند وکالبدم را بدست پاییز بریدن وخزان دوختن سپرده اند .

و آنگاه زن میانسالی که جامه را در بر می کرد با خود اندیشید، چقدر جوانتر شده ام !

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 6:47 PM  توسط دارشانا   | 

 رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند. طعم توفيق را مي چشاند... و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن. در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است. در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده مي کند. "تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است که " تنها" بودن ، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.

                                                                      دکتر علي شريعتي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 1:51 PM  توسط دارشانا   |