وقتی به گذشته ام فکر می کنم, وقتی به گذشته هایم می نگرم به جرات میگویم بیش ازچند هزار سال زیسته ام. با همه لحظه های تاریخ بشر زندگی کرده ام . اصلا با تاریخ زندگی کرده ام و به امروز رسیدم.
اگر تاریخ داستان شدن انسان و تبدیل شدنش به انسان امروزیست, در تمام این مراحل شدن, بوده ام تا باشم و هستم تا بگردم.
با همهء اینها فقط چند سال را بخاطر دارم.یازده ساله ام یا نوزده ساله.هنوز نوزده سالهء امروزیم و نه بگمانم چند هزار ساله.یازده سالگی ام زیباست و نوزده سالگی ام تلخ و شیرین.
من کیستم؟مهاجری از دیاری مرموز که چشمم را برای نخستین بار در حیاتی خاکی گشودم و در نخستین دم آگاهانه ام دانستم که اهل اینجا نیستم.هنوز هم چنین احساسی دارم.مسافری نه غریب و نه آشنا.
نه اهل نوستالوژی , که گذشته ام و ریشه ام و مرکز بودنم به تمامی برایم شناخته شده نیست و آدرسش را باید در کتابهای مقدس جست. و نه گرفتار آسایش و امن , که از هر کجا که باشم, می دانم که اینجائی نیستم.
و عجبا اینکه می کوشم خود را به آن حد از آگاهی برسانم که موطنم را کشف کنم , تا پس از آن غم غربت و نوستالوژی وطن را گرفتار آیم.
و این غم تنهایی و غربت و جدایی از طبیعت و میل به جهان اولین و دنیای خلود, همان غم غربتیست که آشنای آگاهان و سردانان روزگارانست . و آن احساس امن و آسایش و برخورداری مفرط و رفاه نامفهوم, که آشنای زمان و همدم همیشگی زمینیان بوده و هست, غریبهء مهاجران به غربتست.
و اکنون من در نیمه راه زندگی ام بار دیگر خود را می کاوم تا شاید بطریقی و بوسیله ای جدید کشف جدیدتری از این خود پر رمز و رازم داشته باشم.