*******
یک روز قبل از خیلی از روزها سه نفر به پای دیواری رسیدند
دیوار بریخت و یکی گفت:
ای دوستان بیائید بگریزیم تا ما را متهم به فرو ریختن دیوار نکنند.
دومی گفت:
بیائید این خشتها را جمع کنیم و به بازار ببریم تا نفعی عایدمان شود.
سومی گفت:
نه فرار کنیم و نه سودا.آرام به راهمان ادامه میدهیم انگار دیواری را ندیده باشیم.
آنگاه خرابه نشین نابینای کنج دیوار گفت:
افسوس که سایبانی از سر من برفت نه مانعی از پیش چشم رهگذران!
