چند روزی شعری بر لبم نگذشت نگران شدم تا ناگاه:
***********
لکنتی بر زبان من افتاد
چشمهء شعر من مگر خشکید؟!
از سرم برگرفتم این تلخی
خامه ام روی دفترم لغزید
***
رفت تا بیکران دریاها
تا افقهای دور, مرغ خیال
از سراپرده های وهم, رها
باز بگشود این زبان, پروبال
***
برقی از خاطر خیال جهید
گفت گویندهء ترانه منم
بوسه ای بر لبان یار نشاند
آنکه آمیخت شعر با سخنم
***
روزن دیده ام زدل واشد
از میان هزار راز نگاه
سوی معشوق, پرکشید کلام
چون نظر بازی سپیدوسیاه
***
بر لب چشمه سار شعر بلند
خوش نشستم به سایبان امید
مشت آبی گرفته بر کف دست
چشمهء شعر من مگر خشکید؟
***
