خدنگ خواهش لیلی خروش از ما برد
خمار مستی او نای نوش از ما برد
به خواب روزن دیده به هوش رهزن دل
خیال و دیده و دل همچو هوش از ما برد
۲۴ فروردین ۸۷
دارشانا ،کلمه ای سانسکریت، به معنای دیدگاه است.
خدنگ خواهش لیلی خروش از ما برد
خمار مستی او نای نوش از ما برد
به خواب روزن دیده به هوش رهزن دل
خیال و دیده و دل همچو هوش از ما برد
۲۴ فروردین ۸۷

گوش کن با تو طبیعت
صد هزاران گفته دارد
من در وزش یک نسیم
در جیک جیکِ جوجه ی مضطرب
در قدقدهای مادر دیوانه اش
در رقص برگهای تن سپرده به باد
در غرور درختان سترگ
در دعاخوانیِ شاخه ای گشاده دست
در عطرفشانی ِعشوه گر ِ دسته هایِ گل
در چیدمان وحشی ِ سنگها
در خروش ِ رود
در خموشی ِ شب
یک و تنها یک صدا میشنوم
صدای ِ پای ِ عشق
۸ فروردین ۸۷
به ایستگاه خواب رسیدم
در خواب دیدمش
چون جانٍ بر لب آمده خاموش گشته بود
همچون همیشه بغض فروبرده اش
از لرزش ماهیچه های دور لبش
و سوزن تیز نگاهش
آشکار بود
ایستاده با دستمالی به دست که درونش یخی بزرگ
چون شمع عمر قطره قطره آب می شد
و بر زمین میریخت
مرا تنها نگریست
بر او گریستم
این پردهء آخر بود
بعدش دود و صدای قطار
این اسب آهنین هزار نعل
من در پس قطار
مردی را دیدم با شنل کلاه دار
که کلاهش را به سرگرفته
رخش مخفی شده
و در دستش داسی بزرگ و سر کج
حکمفرما بود
این پشت صحنه بود!
7 فروردین 87
بنگر به طبیعت فسونکار زمان
بر پهنهء عمر صدهزاران پیچست
سعی و ستم و هزار نیرنگ خزان
در مقدم موسم بهاران هیچست
29 اسفند 86