پروانه ی خیال , که تا دیروز کرمی بود در سراچه ی سر
به پرواز درآمده اینک, همچون فرستاده ای ازدل
پر می کشد به آسمان گذشته ها
همچون بادبادک بازی ام در تنها اردیبهشت بازیگوشی کودکی
ویا عکس بازیهای عجیبم که منحصر بخودم بود
وتا امروز رازش را به کس نگفته ام
گمشده ای بودم در جزیره ی خودم
رابینسون کروزوئه ی بی جمعه!
گاه تام سایر می شدم و با هکلبری فین
زاغ سیاه جو سرخپوسته را چوب میزدیم
وگاهی زورو بودم
وبه خوشخیالی فرمانده مونتساریو می خندیدم
یادش بخیر
آنقدر آسمان آن ایام آفتابی بود که سایه ارزش داشت
وآنقدر سبزه و درخت داشتیم که آرزومند خاک بودیم
خاک سرخ فام ولایت ما
به رنگ سقف های سفالی مان
در حلقه ی سبزینه ها و آبی دریای شمال
شمع سوزانِ این پروانه ی سرگردانند
به خیالم, شبی از سرگذشتم
سایه افکنده بر ایام روشنائی
تا چه وقت از سرم خواهد گذشت!
شهریور 87